تبليغاتX
پرنسس - عروسی سعیده جونم

بازم سلام.

خوبین؟خوشین دوستای من؟ خوش میگذره؟

همه عید دیدنی هاتونو رفتین؟

ما هنوز یکی دو جا رو نرفتیم.چه خبرا؟

امروز می خوام برم خونه زهرا جونم. تا باهاش برم بیرون.

دیروز هم با سمیه جونم و دوستش زینب جون رفتیم بیرون.جاتون خالی خوش گذشت. یعنی مگه میشه آدم با دوستاش بره بیرون و خوش نگذره.

امروز دوباره اومدم تا راجع به عروسی سعیده جونم بنویسم.چون دیروز اگه می خواستم بنویسم اندازه یه طومار میشد و فک کنم بلاگفا خودش مطلبمو پاک میکرد البته اون جرات نداره 

عروسی سعیده 20 اسفند بود و ما از مدتها قبلش به پیشواز رفته بودیم و  کلی خودمونو برای مراسم آماده کرده بودیم.اینکه چی بپوشیم.کی بریم؟ کیا با هم بیان؟ چی بخریم و خلاصه کلی به این منظور برنامه چینی کرده بودیم.

سعیده با من که تلفنی صحبت کرده بود گفت شما ها ساعت 6.30 اونجا باشین. دیر نکنیا!!

و منم بهش این قول رو دادم که ان شا ا... حتما زود میایم و تو خیالت از این بابت راحت باشه.

اون روز من قرار بود برم خونه زهرا اینا و با زهرا بریم که الهام طرفای ظهر زنگ و گفت که تو بیا سالن.

منم با زهرا هماهنگ کردم که میرم پیش الی.

در آخر هم زهرا اومد سالن دنبال ما تا ما رو برسونه تالار.

منتها مرجان حدود 15 الی 20 دقیقه زودتر رسیده بود و یه حدود 10 باری زنگ می زد که کجایین پس. چرا نیومدین و بالاخره ما هم رسیدیم و به مرجان که همچنان بیرون تو ماشینشون نشسته بود ملحق شدیم.

چشمتون روز بد نبینه این مرجان رو که میبینیم از بس ما رو میخندونه که هممون میوفتادیم رو همدیگه.فک کنین تو پارکینگ اونجا هم ما خودمون رو نشون دادیم.

منم که سرما خورده بودم و صدام زیاد در نمیومد بهش التماس می کردم که تو رو خدا دیگه نخندون. تهدیدش میکردم می گفتم من دیگه کلا صدام در نمیادا!

خلاصه ما رفتیم تو سالن و تا وارد شدیم گفتن داماد می خواد بیاد تو که ما دیگه نمی دونستیم چیجوری باید لباس بپوشیم.هر کی هر چی دم دستش بود رو می پوشید.

زهرا هم چون لباساش رو تو رخت کن سالن گذاشته بود و با خودش نیورده بود رفت پشت ما 4 تا قایم شد.

یهو تا چشم باز کردیم دیدیم داماد جلوی ماست و ما هم در حالی که خندمون گرفته بود شروع به سلام علیک و تبریک گفتن کردیم و سعیده هم ما رو به داماد معرفی می کرد. سعیده می گفت این 4تا دوستامن.و اسامی ما رو می گفت.که یهو مرجان گفت 4 تا نه 5تا.گفت یکیمون قایم شده.

بعد از اینکه عروس و داماد در جایگاهشون نشستن ما هم نشستیم ولی خیلی به اونا دور بودیم.تو این هیری ویری مرجان بهم گفت یه زنه که روز میز بغلی نشسته خیلی تو خطته.

منم بهش گفتم اِ جدا" !!!!!

می خوای یه کاری کنم که کلا از خطم بیاد بیرون؟!!! و در همون لحظه یه موز برداشتم و به تکه های بزرگ تقسیمش کردم و مثل نخورده ها شروع کردم به خوردنش.

مرجان هم مدام تکه می نداخت و می خندیم.

خوردنم که تموم شد گفتم خوب فکر کنم از چشمش افتادم و خیالم راحت شد.

بعدشم پیشنهاد تعویض جا رو دادم و رفتیم رو نزدیک ترین میز به عروس و داماد نشستیم.نا سلامتی ما دوستای  عروس بودیم دیگه.

خلاصه اون شب خنده هامون تمومی نداشت.

همش اون وسط مسطا بودیم برا خودمون و خیلی خیلی خوش گذشت.

خدا رو شکر همه چیز هم عالی بود و مراسم بسیار بسیار خوب برگزار شد.از یه بابت دیگه هم خدا رو شکر میکنم که مرجان اومد و ما رو اینقدر خندوند.اما خداییش آخراش صدام دیگه در نمیومد. تا چند روز دچار قطع و وصلی صدا شده بودم.

 آخرشم بعد از خداحافظی از عروس و داماد موقعی که وارد پارکینگ شدیم مرجان گفت خوبه همینجا گشت ارشاد بیاد ما رو بگیره و دوباره کلی با صدای بلند داشتیم می خندیدیم که چشممون خورد به ۲ تا آخوند که از مهمونای تالارهای کناری بودند و سریع خودمونو جمع و جور کردیم و متواتر شدیم

سعیده جونم بابت همه چی ازت خیلی خیلی ممنونم و از ته ته ته دلم برای تو و همسرت آرزوی خوشبختی میکنم.بازم ممنونم.

احتمالا امروز هم از مسافرت برگشتی و رسیدی تهران.

رسیدنت به خیر عزیز دلم.

ان شا ا... امسال هم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 8:48 توسط .::پرنسس::.