سلام به همه.بعد از مدت زیادی گفتم تا زمان کوتاهی به دست آوردم بهتره بذارم برای آپدیت کردن وبلاگ محترم.
خوب چه خبرا؟
داشتم اون روز به مریم میگفتم که خوب شد تو هم وبلاگ زدی با هم این طوری در ارتباط باشم و گرنه دیگه فرصت دیدار حضوری نصیبمون نمیشه.
خلاصه که یه ذره کار و بار زیاده و گرفتار این کاراییم.
توی اواسط مهر یه سفر یه روزه با مرجان و خونوادش به شمال(نمک آبرود ) داشتیم.وای جاتون خالی خیلی عالی بود.خیلی خوش کذشت.ازش ممنونم به خاطر این سفر خاطره انگیزی که تدارک دیده بود.
هفته گذشته جمعه هم از طرف یه گروهی با حضور جمعی از دوستان از قبیل سمیه و مرجان رفتیم فشم.وای اونم خیلی عالی بود خیلی خوش گذشت حدود 50 ،60 تا پسر دختر بودیم که الحق و والانصاف همشون خیلی با انرژی بودن و در کل خیلی خوش گذشت فقط خیلی سرد بود.که پسرا بعد از نهار هیزم جمع کردن و آتیش روشن کردن و چایی و نسکافه دادن یه خورده گرم شدیم.بعدشم جاتون خالی سیب زمینی آتیشی درست کردن که خیلی خیلی چسبید.
خوب شد مرجان باهام اومد.مرجان خیلی با حاله.همش می گفت و من می خندیدم.
یه چیز خنده دارشو بذارین براتون تعریف کنم.
یه جا من و مرجان هوا که سرد شده بود چون جایی که بچه ها زیر انداز انداخته بودن برای نشستن سرد شده بود رفتیم یه خورده تپه نوردی کردیم و تو یه جایی که آفتاب بهمون میخورد نشستیم.اولش یه کمی حرف زدیم و بعدشم از گوشیش آهنگ ابی گذاشت و خلاصه تو حس رفته بودیم که چشمتون روز بد نبینه.دیدم پایین تپه هایی که نشسته بودیم دو تا پسر وایسادن ودارن ما رو نگاه میکنن تا چشمم به یکیشون افتاد دیدم داره بال بال میزنه و میگه بیاین پایین.منم با دستم روی صورتمو پوشوندمو چند درجه ای صورتمو چرخوندم.
دیدم نه ول کن نیس.صداشو برده بالا و داره حرف میزنه.منم که ترجیح میدادم جوابشو ندم به مرجان گفتم مرجان پاشو از اینجا بلند شیم.مرجان هم با صدای بلند بهش گفت عملـــــــــــــــــــــــــــه.اونا هم به دست و پا افتاده بودن که ما نریم.من با شنیدن کلمه عمله از زبون مرجان خندم گرفت و در حالی که داشتیم رد میشدیم میخندیدم.مرجان هم برای اینکه اونا بهتر بشنون دوبار دیگه هم هر بار با صدای بلند تر گفت عملــــــــــــــــــــه عملـــــــــــــــــــــــــــه.
درسته خلوتمونو بهم زدن.نذاشتن آهنگمونو گوش کنیم ولی بابت این قضیه کلی خندیدیم.همین الانم که داشتم مینوشتم یاد عمله گفتن مرجان افتادم و خندیدم.
اینم از فشم که واقعا جای بقیه دوستان خالی بود.این هفته جمعه هم یه گروه دیگه می خوان برن دربند که علیرغم اینکه خیلی دلم می خواد باهاشون برم ولی نمیرم چون کار دارم.
راستش یه موضوعی طی 2 ،3 روز گذشته خیلی فکرمو مشغول کرده بود که واقعا برای پیدا کردن بهترین ره حل براش عاجز مونده بودم.باید یه طوری به یکی یه حرفایی میزدم که خیلی سخت بود .مونده بودم چی کار کنم.
پریشب و دیروز صبح زود از خود خدا کمک خواستم که بهترین نحو ممکن مسئله حل بشه.
وای خدای من.
من تو کار خدا موندم.من از ته قلب کمک خواستم .شاید باورتون نشه معجزه شد و اون مسئله به بهترین نحو ممکن رقم خورد.خدایا شکرت.همیشه تو سخت ترین شرایط کمکم کردی.خدایا از این معجزه ات واقعا ممنون و سپاسگزارم.حتی باورتون نمیشه من نذری هم برای این مسئله نکردم.نه اینکه نخوام نه.اصلا به ذهنم نرسید.
فقط از خدا کمک خواستم.
خدای مهربونم بابت معجزه های گوناگونی که تو لحظه لحظه های زندگیم داره رخ میده ازت بی نهایت بینهایت سپاسگزارم.
هیچ وقت منو به حال خودم رها نکن.