تبليغاتX
پرنسس

سلام.احوال دوستای گل؟

یه چیز می خوام بگم اونم  اینه که یکی از دوستای استان خراسانیم یه موقعیت ازدواج براش اومده که پسره تهرانیه.

حالا به من گفته برم راجع به پسره تحقیق تصورشو بکنین مثلا پسره یه دکتری می ره من برم بپرسم پرونده پزشکیش مشکل داره یا نه.که من یه صحبتی کردم با اونجا اونا بهم گفتن پرونده پزشکی هر کس محرمانس و به هیچ کس نمیدن.که البته حق هم دارن.اصلا اگه غیر از این باشه جای سوال برای آدم پیش میاد و به اون خانم که گفتم بهم گفت اصرار میکردی و...

یه چیز دیگه هم گفته گفته طرف ۸ -۹ سال پیش تو فلان مدرسه درس می خونده حالا به پدر یا برادرت بگو برن تو اون مدرسه و پرونده انضباطی و پزشکیشو بگن در بیارن که مشکلی داشته یا نه!

خدایی این مورد آخرو دیگه نمی دونم چی کار کنم.الان در حال حاضر سر بابام اینا خیلی شلوغه و هر چی به اون خانم میگم میگه حالا عیب نداره ظرف یکی دو روز دیگه برن.دیگه نمیدونم چه جوری بهش بگم که بفهمه آخه این چه کاریه.اگه خیلی برات مهمه خوب خودت پا میشدی میومدی تهران تحقیق میکردی.

بعدش اوووووووه میخوان پرونده دوران دبیرستان یه پسر ۲۷ - ۲۸ سالرو بررسی کنن.بابا تا الان کلی طرف عوض شده .کلی اتفاقا براش افتاده.مردم به چه چیزایی اکتفا میکنن.بنظر من که به این جور تحقیق کردن نمیگن تحقیق اصولی.

 در آخر هم یه مورد دیگه دیروز در حالی که اصلا انتظارشو نداشتم یه اتفاق خوب برام افتاد.

گاهی اوقات پیش میومد تو دلم میگفتم آیا اگه واقعا آدمیه قدم خیر برای کسی بر داره خدا چندین برابرشو بهش میده؟البته این فکرو میکردم ولی اصلا اینطور نبود که بگم توقعی داشته باشم که اگه کار کوچکی که به راحتی از دستم بر میاد رو انجام بدم پس خدا هم باید جبران کنه و در شرایطی که حتی باورم هم نمیشد دیدم خدای مهربون حتی ۱۰ ها برابر برام خیر رقم زد.خدا جونم بازم از همه چی ازت ممنون و سپاسگذارم.خدا کنه لایق باشم.خدا جونم دوس دارم دوسم داشته باشی.هر چند که میدونم داری و تو این شکی ندارم ولی دوس دارم اونجوری که تو میخوای باشم هر چند که نیستم!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:35 توسط .::پرنسس::.


سلام.احوال دوستای خوب چطوره؟

سلامت و خوشین الحمدلله؟

بذارین از این چند روز اخیر بگم از اینکه این پنجشنبه ای گذشت قرار بود با مرجان اینا برم شمال.یه شمال یه روزه ولی خوب به دلیل یه مشکل نشد.احتمالا برنامه شمال میوفته واسه پنجشنبه دیگه.وای ولی من شاید نتونم برم ولی جرات نمیکنم به مرجان چیزی بگم.

آخه یه خورده گرفتاریا زیاد شده.خونه تکونی مامان و یه سری تغییرات تو دکوراسیون خونه و خریدای دفتر و…

این هفته خیلی کار داریم.وای ولی موندم چه جوری به مرجان بگم.

ولی خوبیش اینه که به آینده خیلی امیدوارم.میدونم که مثل همیشه خدا هوامونو داره و برامون خیر رقم میخوره.

یکی دو روز پیش بعد از چند روز یه سر به وبلاگ شادی عزیز زدم کلی عکس واقعا قشنگ و جولات خوشکل که واقعا همینطوره.من همه زندگیمو سپردم به خدا هر چی خودش صلاح بدونه همون بشه انشاا…

و واقعا دست خدا همیشه همیشه در زندگیم احساس شده.

الهی من قربون هدی جونم برم(یکی از هم اتاقی های ترم آخرم و بهترین دوست خوابگاهیم) که پریروز برام یه اس ام اس خیلی قشنگ فرستاد گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم ،سر پناه بی کسیم  بود، طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !!چه بسیار بلاها که از توبه واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:7 توسط .::پرنسس::.