تبليغاتX
پرنسس

 

سلام دوستای خوبم.حالتون خوبه؟

دیدین چقدر زود ماه رمضون امسال هم گذشت.فقط چند روز تا پایانش باقیه.

چقدر شبهای قدر شبهای قشنگ و عجیبیه.یه حس خاص.

من که امسال هیچ جا نرفتم و خونه بودم ولی یادمه تو دوران دانشجوییم یه سال شب 21 رو رفتیم حرم.جاتون خالی چقدر باصفا بود.دیشب و این چند شب احیا هم که از تلویزیون حرم امام رضا رو میدیدم یاد خودمون میوفتادم که بچه های خوابگاه  گروه گروه می رفتیم حرم و اونجا با همدیگه قرار میذاشتیم.دلم واسه اون روزا تنگ شده خیلی.

یادش به خیر.

دیشب موقعی که دعا میکردم یاد خیلیا افتادم یاد فاطمه که خیلی وقته باهاش تماس نداشتم ولی شاید سه شنبه برم پیشش .اون حدود یه ساله مزون لباس زده.

یاد اون سال که با هم آموزشگاه میرفتیم با هم درس میخوندیم.یاد اون سال که کلاسمون خورده بود به ماه رمضون و ما همون جا توی آموزشکاه هر شب افطار میکردیم.بعضی شبا 2،3 تا از پسرای کلاس با ماشین میرفتن حلیم میخردین برا افطار .هر شب چای و نون و پنیر و خرما و زولبیا بامیه هم بود.همه تو آشپزخونه جمع میشدیم و ایستاده افطار میکردیم.وای چقدر اون سال ماه رمضون با صفا بود.

اون سال یادم نیس کدوم یکی از شبها ولی یکی از شبهای احیا فاطمه با ماشین اومد دنبالم و با هم رفتیم مصلی احیا گرفتیم.دختره خیلی با معرفتیه از یه خونواده خیلی بالا و ازش خیلی خوشم میاد.شخصیت قشنگی داره. دلم واسش تنگ شده.دعا کنین سه شنبه جور شه با زینب میخوام برم پیشش.

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:40 توسط .::پرنسس::.


سلام به همگی دوستان.خوب هستید.از ماه رمضون چه خبر.از همتون التماس دعا دارم.آخه اینو می دونم که تو این ماه پر برکت دعاها مستجاب میشه.

من و یه عده دیگه که غیر از 3 نفرشون بقیشونو نمیشناختم روز پنجشنبه ساعت 6 به یه همایش توی دانشکده مهندسی دانشگاه تهران دعوت شده بودیم و تا بعد از افطار اونجا بودیم.بد نبود البته دوست ندارم چیز بیشتری بگم.

جمعه شب در حالی که داشتم سریال میدیدم گوشیم زنگ خورد شماره یه ایرانسل سیو نشده تو گوشیم بود دقیقا همون شماره ای که دیشب تو همایش هم بهم زنگ زده بود و من به دلیل شرایط حاکم ریجکتش کرده بودم.گوشیو برداشتم و سلام و علیک کردیم و به یکباره شناختمش وای یه دوست عزیز یه دوستی که حدود 3 سال پیش باهاش آشنا شده بودم.دوستی که یه روز دستمو گرفت و ازم خواست که با هم همیشه صادق باشیم و من بهش گفتم باشه اینو قول میدم ولی اینو بدون که من شاید همه چیه زندگیمو بهت نگم ولی اون چیزایی رو که بهت میگم راست میگم و از همونجا دوستیمون محکمتر شد و حالا بعد از گذشت 3 سال همیشه به یادشم و خیلی از موقعهایی که مشهد بودم چه اون موقعی که دانشجو بودم و چه بعدش که سفر می کردم باهاش از حرم تماس میگرفتم و گوشیرو میگرفتم تا سلام بده .داشتم میگفتم با هم سلام علیک کردیم بهم گف منو شناختی و من که تازه شناخته بودمش با صدای بلند گفتم آره ...اونم گف خواهر خوبم .من بهش گفتم خونرو بگیره و خلاصه ما با هم نزدیک 1 ساعت صحبت کردیم.البته اون تهرانی نیس و ساکن شهری در  نزدیکی اصفهانه.

از خیلی چیزا برام گف از مامانش. از خودش از باباش از کارش. از موردی که پارسال براش پیش اومده بود و بهم خورده بود از اینکه قراره انشا ا... تا 1 سال و نیم دیگه بیاد تهران برای زندگی و ...

منم از خیلی چیزا براش گفتم . وای خدا جونم خودت می دونی که چقدر فکرم مشغولش شده

دوس دارم اون جوری که می خوام بشه.دوس دارم همه چی خوب باشه.

دوس دارم بیاد تهران.دوس دارم این 1 سال و نیم زود بگذره.دوس دارم ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:8 توسط .::پرنسس::.


سلام.احوال دوستان چطوره؟خوب و خوشین؟

نماز ،روزه هاتون مقبول درگاه حق تعالی.

ما رو از دعای خیرتون بینصیب نکنید.

بالاخره ماه رمضون هم فرا رسید.

البته قبل از فرارسیدنش من و دوستام خودمونو کشتیم که تا جایی که میشه بیرونامونو بریم که بعدش دیگه از این خبرا نیس.

برنامه خونه سعیدرو گذاشتیم و با وجود اینکه قرارمون برای شام نبود ولی شام درست کرده بود و مارو نگه داشت.(البته نه به زور چون خودمون موندیم به خاطر اینکه نتونستیم جلوی شکممونو بگیریم.!)هر چند یه خورده تظاهر به ناراحتی کردیم که قرارمون شام نبود واین حرفا.

خلاصه که اون شب خیلی خوش گذشت.

پس فرداشم من و مرجان با هم رفتیم پارک جمشیدیه.رفتنی مامان و داداشش امیرم اومدن که داداشش ما رو برسونه.

یه 20 دقیقه ای هم تو پارک موندن تا امیر ازمون عکس بگیره هر چند که خیلی از عکسا رو یه آقای دیگه ازمون گرفت که اونم علت داره براتون میگم.

هیچی من و مرجان رفتیم کنار آبشار وایسادیم و ژست عکس گرفتیم که اون آقا برگشت به امیر گفت اگه اینا بخوان اینجوری وایسن ازشون عکس نگیریا!تا نخندیدن عکس نگیر.خلاصه ما رو تهدید کرد که باید بخندیم.

ما هم که به طور خود بخود از پیش اومدن این اتفاق خندمون گرفته بود.  ولی نه خیر این بار اون آقا به امیر گف اجازه میدین من ازشون عکس بگیرم و امیر هم گفت خواهش میکنم بفرمایید و دوربین رو بهش داشت.

از حق نگذریم اون آقا کلی برای گرفتن عکس برامون زحمت کشید زاویه دید رو تنظیم میکرد ،ژستامون بهمون می گفت و خلاصه کلی مایه گذاشت و نه یکی بلکه چند تا عکس ازمون گرفت.

الحق و الانصاف که عکسایی هم که گرفت خیلی خوب شد.

جای بقیه بچه ها خیلی خالی بود.آخه هیشکی اون روز نمیتونست باهامون بیاد.مرجان هم که خیلی اصرار می کرد که حتی اگه هیشکی نتونست بیاد بیا خودمون 2تا بریم.

ما هم رفتیم و جای بقیرو خالی کردیم.

 

وای 2 روز پیش از سمیه یه ایمیل داشتم.یه ایمیل غم انگیز که البته نویسنده  اصلی سروناز عزیز و مهربون بود که با اون همه مهربونیش نوشته بود.انشاا... خدا کمک کنه بتونیم واسه اون موردی که سروناز گفته بود کمک جمع کنیم برای یه بچه ای که کمتر از یک سالشه و ناشنواس و احتیاج به عمل پیوند استخوان برای گوشش داره.البته طی دیروز و امروز کمکهایی یا به دستمون رسید یا اعلام شد که دوس دارن بدن.

نمیدونم یه حس خاص داشتم الهی بمیرم کوچولوی شیرخواره پرورشگاهی ناشنوا.اون شب تو خونه همش به فکرش بودم و ناخود آگاه اشکم در اومد.خیلی غم انگیزه.

 

در آخر تو این ایام از تک تکتون با اون قلبای لطیف و مهربونتون خیلی خیلی التماس دعا دارم و همینطور واسه یه کوچولوی سرطانی به اسم "امید"

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:48 توسط .::پرنسس::.