سلام .خوبین؟ خوش میگذره؟
چی کار می کنین با گرمای هوا.چه خبرا؟
وای این گرما که امون نمو بریده.
دمای بالای 40 واقعا وحشتناکه
صبحی سمیه با توجه به پیش اومدن چند مورد که یکیشم مورد دیروز(بیرون رفتمون که حالا تا دقایقی دیگه بهش می پردازم) بود و چند تا موردم از امروز صبح از دست بعضی از مردا خیلی شاکی بود.
چند دقیقه پیش هم که سمیه یه لینک برام فرستاد وقتی خوندمش اشکم داشت در میومد.
وای خدای من .عجب رسمیه رسم زمونه.
لینکه اینه:
http://www.kabe-kariman.com//page.php?slct_pg_id=108&sid=1&slc_lang=fa
قبلا هم واسه اون دسته از دوستایی که ایمیلشون رو داشتم یه ایمیلی فرستادم که مربوط به همین جمعیت بود.
http://www.kabe-kariman.com/
من حدود یه ماه پیش با تقریبا 2 هفته تاخیر توی پارک بانوان تولد گرفتم.
وای خیلی خوش گذشت.یه عمه خانومی بود و... کلی ماجرای دیگه.
و اینکه جای الهام خیلی خالی بود.من طالبی هم آورده بودم که توش رو با ژله و گیلاس و موز پر کرده بودم.
سمیه طالبی ها رو برش میزد و سهم هر کسی رو میداد.![]()
آخی یه تیکه هم به یاد الهام برش زدیم
واقعا جاش خالی بود با اون خنده هایی که میکرد
واقعا اون روز خوش گذشت
مریم بانو سمیه مرجان زهرا ضحی سعیده اومده بودن هر چند که زهرا ص نیومد یعنی نتونستم گیرش بیارم و چند روز پیش که بهش زنگیدم کلی ازش گله کردم و همینطور زینبم کاری داشت ونتونست بیاد ولی واقعا خوش گذشت![]()
تازه کلی هم به عمه و عکسهایی که از ما میگرفت می خندیدیم.![]()
دیروز هم من و سمیه و سارا و فاطمه رفتیم چیتگر دوچرخه سواری .![]()
![]()
من حداقل 8 سال یا بیشتر بود که دوچرخه سواری نکرده بودم و واقعا یه ورزش و تفریح مورد علاقمه که کلی باهاش حال کردم.جای دوستداران این ورزش خالی .
کلی هم عکس گرفتیم با ژستهای مختلف.جای ضحی هم که خیلی دوست داشت بیاد ولی چون سرما خورده بود و صداش گرفته بود و نتونست بیاد خیلی خیلی خالی بود.![]()
راستی یه عکس از دیروز رو سمیه انداخته تو پروفایل یاهوش ولی تا تونسته منو نورانی کرده.![]()
![]()
چهارشنبه بعد از ظهر (10/4/88):
سلام.
خوبین؟
یه خورده اینروزا بیش از حد توانم دارم کار می کنم و جالبه که کار منو خسته نمی کنه ولی...
دیروز بعد از ظهر رفتم پایین که با زینب برگردم.بهم گفت چند دقیقه صبر کنم چون هنوز کار داشت.اون چند دقیقرو صبر کردم و بالاخره با هم رفتیم بیرون.
داشتیم با هم درد و دل میکردیم.یهو یه پیشنهاد داد گفت موافقی حالا که تو هم فردا رو میخوای به خاطر کاری که پیش اومده بیای سر کار بعد از اداره ناهار بریم بیرون و از اونجا بریم امامزاده صالح.وای اینو که گفت با خودم گفتم برادر امام رضا و همون جا نفهمیدم چجوری اشکام جلوی سیل جمعیت جاری شد.زینب می گفت اینجوری برای هر دو مون بهتره. میریم حرفامونو می زنیم سبک میشیم.وای امام رضا من درست 1 ماهه که از پیشت برگشتم ولی خیلی دلتنگتم.چی میشد تند تند میرفتم مشهد.
دیروز یه جایی از طرف شرکت رفته بودم(با همکارم) و اصلا حواسم به اون جلسه نبود گاهی خوشحال بودم و گاهی یاد اون مورد میوفتادم و غمگین میشدم.
با خودم داشتم میگفتم این حالت حالت تعلیقه
میدونین چه حالتی؟
حالتی که ندونی خوشحالی یا ناراحت
به این که به یه چیزی فکر می کنی و گریت میگیره
و به یه چیز دیگه فکر میکنی و خندت میگیره ، یعنی خوشحال میشی.
از اینجا به بعدش رو پنجشنبه 18/4/88 نوشتم:
ما پنجشنبه گذشته در یک تصمیم آنی با پیشنهاد زینب و با موافقت من رفتیم حرم مطهر شاه عبدالعظیم
وای جاتون خالی اگه بدونین چقدر خوش گذشت چقدر اونجا صفا داشت من خیلی سال بود این سعادت نصیبم نشده بود که برم.خدا خیر بده به زینب که این پیشنهادو داد
البته قرار شد حتما یه روزم بریم امام زاده صالح که خدایی اونجا هم خیلی با صفاس و من کلی با دوستام و مخصوصا با الهام اونجا خاطره دارم.
امروز شنبه صبحه![]()
خدا جون سلام.زندگی سلام. خدا جونم مثل همیشه ممنونم از عنایت و مهربونیت بهم.
از اینکه هوامو داری و زود جوابمو میدی.
دیروز عجب روزی بودا.