تبليغاتX
پرنسس

سلام سلام به همه دوستای خوب و شادم.

حالتون خوبه؟خوب و خوشین ؟

راستش یه عذر خواهی بزرگ به نیوشای عزیزم بدهکارم که علیرغم اینکه چند روز پیش مطلبش رو خونده بودم ولی متاسفانه خیلی دیر جواب دادم.

شما چطورین؟

شما هم مثل من کم پیدایین یا چون من کم میام فکر میکنم همه کم پیدان؟

بگذریم.

طی چند روز گذشته روز های خوبی رو پشت سر گذاشتم اول اینکه بعد از چند سال به واسطه سمانه ، گلنوش رو دیدم

زهرا روز یکشنبه اومد شرکت ما و حدود 2 ساعت با هم بودیم و ناهار رو هم با هم خوردیم.خیلی خوش گذشت تو محل کار ما که همه به نوعی سرشون به کارشونه و سر و صدایی نیست باز من و زهرا به هم افتادیم نزدیک بود اونجا رو بذاریم رو سرمون البته من مدام زهرا رو کنترل می کردم که مبادا آبرو ریزی بشه  

بعدش اینکه شبش هم زنگ زدم به سحر که اون رو هم درست 4 سال و نیمه که ندیدمش و کلی بهش فحش دادم که تو چقدر بی معرفتی و از این حرفا

آخرشم بهش گفتم من با سمانه اینا هماهنگ کردیم که یه پنجشنبه بریم کوه.( به زهرا هم گفته بودم که هر طور شده باید تو هم مرخصی بگیری و با ما بیای.) به سحر هم گفتم و کلی استقبال کرد.

قرار شد به سمانه بگم که سولمازم خبر کنه تا اگه می تونه اونم بیاد.

اگه بشه همه جور کن بریم خیلی عالیه.

اینم از ماجرای دوستای قدیمی.

حدود 2، 3 هفته پیش هم مرجان(از دوستای دوران مشهد) اس ام اس داده بود و گفته بود تو رو خدا بیا جور کنیم بریم مشهد من خیلی دلم هوای مشهد کرده.

منم براش زدم مرجان عزیزم منم خیلی دلم هوای اونجا رو کرده ولی فکر نکنم تا پایان سال قسمتم بشه بهش گفتم بذار اون ور سال من با هدی و فریبا و چند تا دیگه از بچه ها هماهنگ می کنم ایشالا میریم.

اونم گفت باشه.
وای اگه بدونین چقدر دلم هوای آقا جونم رو کرده (الهی م قربونش برم که هر وقت یادش میوفتم بهم آرامش میده. همیشه و همیشه کمکم کرده.) هوای تک تک صحن ها. هوای صحن انقلاب که من این صحن رو یه جور دیگه دوس دارم.

همیشه من و هدی میرفتیم تو رواق های روبروی ضریح می نشستیم و کلی صفا می کردیم.

اونجا رو خیلی دوس دارم و مخصوصا اینکه هم رو به قبله و خدا هستیم و هم رو به ضریح آقا.

خلاصه کاش زودتر قسمتم بشه برم.دلم واسه الهام خسروی یه ذره شده دلم می خواد با تمام وجود برم تو بغلش و تا خود صبح با هم حرف بزنیم.

دلم واسه سمانه .ز ، دلم واسه هدی دلم واسه مرجان دلم واسه فریبا واسه الهام .ن واااااااااااااااااااای دلم واسه همشون خیلی تنگ شده.

وای خدا مخصوصا الهام خسروی که آخرین باری که دیدمش 4 آبان سال گذشته بود که با بچه ها قرار مشهد گذاشته بودیم.البته دو بار هم بعد از اون رفتیم ولی دیگه الهام با ما نبود.

یادش بخیر همون روزا الهام  گفته بود  بچه ها من از زیست خاور یه انگشتر خریدم که قرار شده خیلی از بچه های دیگه خوابگاه هم برن از همون بخرن.

من و هدی هم اصرار کردیم که باید ما رو هم ببری می خوایم از این انگشتره بخریم.

اونم ما رو برد و ما هم هر دومون خریدیم. بعدا زهرا .ک هم گفت بچه ها منم از این می خرم.

و اون انگشتر شد نشون بچه های خوابگاه .قرار شد ما همیشه اون انگشتر رو به یاد بچه های اون خوابگاه دستمون کنیم.

و الان درست از 4 آبان سال گذشته تا همین امروز اون انگشتر دستمه .

انشاا... اگه بشه میخوام تو پست های بعدی کمی از خوابگاه و خاطرات دوران خوابگاهی بنویسم.پس منتظر باشید.

 

 

خوب دوس دارم یه خورده هم با خدا جونم صحبت کنم و بگم واقعا دوستش دارم و تو لحظه لحظه زندگیم دست اون رو تو زندگیم احساس میکنم. فقط از خدا می خوام هیچ وقت من رو به حال خودم نذاره هیچ وقت دست محبتش رو از وجودم کم نکنه . دوس دارم به ازای هر قدمی که بر می دارم خودش راه رو بهم نشون بده. خدا خودت می دونی که خیلی دلم برات تنگ شده بود. مگه نه اینکه می گن دل به دل راه داره؟ خدا دل تو هم واسه من تنگ شده؟

خدا جونم دوس دارم به ازای تمام نفس هایی که می کشم بگم شکرت . بگم ممنونت. ممنون این همه سخاوتت .این همه مهربونیت. این همه لطفت.

ممنونم بابت همه چیزایی که خواستو بهم دادی . ممنونم واسه اون چیزایی که فکرشو نمی کردم داشته باشم و بهم دادی.

خدایا خیلی خوبی. من بنده گناهکارت لایق هیچکدوم از این نعمتهات نیستم و همیشه شرمندتم. خدا من خیلی بهت بدهکارم. نه؟

خدا جونم هیچ وقت هیچ وقت من رو تنها نذار.

خدا جونم شکرت. شکرت.شکرت.به عنوان یه بنده سر تا پا گناه  باید بگم دوستت دارم .




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:15 توسط .::پرنسس::.