تبليغاتX
پرنسس

بازم سلام.

خوبین؟خوشین دوستای من؟ خوش میگذره؟

همه عید دیدنی هاتونو رفتین؟

ما هنوز یکی دو جا رو نرفتیم.چه خبرا؟

امروز می خوام برم خونه زهرا جونم. تا باهاش برم بیرون.

دیروز هم با سمیه جونم و دوستش زینب جون رفتیم بیرون.جاتون خالی خوش گذشت. یعنی مگه میشه آدم با دوستاش بره بیرون و خوش نگذره.

امروز دوباره اومدم تا راجع به عروسی سعیده جونم بنویسم.چون دیروز اگه می خواستم بنویسم اندازه یه طومار میشد و فک کنم بلاگفا خودش مطلبمو پاک میکرد البته اون جرات نداره 

عروسی سعیده 20 اسفند بود و ما از مدتها قبلش به پیشواز رفته بودیم و  کلی خودمونو برای مراسم آماده کرده بودیم.اینکه چی بپوشیم.کی بریم؟ کیا با هم بیان؟ چی بخریم و خلاصه کلی به این منظور برنامه چینی کرده بودیم.

سعیده با من که تلفنی صحبت کرده بود گفت شما ها ساعت 6.30 اونجا باشین. دیر نکنیا!!

و منم بهش این قول رو دادم که ان شا ا... حتما زود میایم و تو خیالت از این بابت راحت باشه.

اون روز من قرار بود برم خونه زهرا اینا و با زهرا بریم که الهام طرفای ظهر زنگ و گفت که تو بیا سالن.

منم با زهرا هماهنگ کردم که میرم پیش الی.

در آخر هم زهرا اومد سالن دنبال ما تا ما رو برسونه تالار.

منتها مرجان حدود 15 الی 20 دقیقه زودتر رسیده بود و یه حدود 10 باری زنگ می زد که کجایین پس. چرا نیومدین و بالاخره ما هم رسیدیم و به مرجان که همچنان بیرون تو ماشینشون نشسته بود ملحق شدیم.

چشمتون روز بد نبینه این مرجان رو که میبینیم از بس ما رو میخندونه که هممون میوفتادیم رو همدیگه.فک کنین تو پارکینگ اونجا هم ما خودمون رو نشون دادیم.

منم که سرما خورده بودم و صدام زیاد در نمیومد بهش التماس می کردم که تو رو خدا دیگه نخندون. تهدیدش میکردم می گفتم من دیگه کلا صدام در نمیادا!

خلاصه ما رفتیم تو سالن و تا وارد شدیم گفتن داماد می خواد بیاد تو که ما دیگه نمی دونستیم چیجوری باید لباس بپوشیم.هر کی هر چی دم دستش بود رو می پوشید.

زهرا هم چون لباساش رو تو رخت کن سالن گذاشته بود و با خودش نیورده بود رفت پشت ما 4 تا قایم شد.

یهو تا چشم باز کردیم دیدیم داماد جلوی ماست و ما هم در حالی که خندمون گرفته بود شروع به سلام علیک و تبریک گفتن کردیم و سعیده هم ما رو به داماد معرفی می کرد. سعیده می گفت این 4تا دوستامن.و اسامی ما رو می گفت.که یهو مرجان گفت 4 تا نه 5تا.گفت یکیمون قایم شده.

بعد از اینکه عروس و داماد در جایگاهشون نشستن ما هم نشستیم ولی خیلی به اونا دور بودیم.تو این هیری ویری مرجان بهم گفت یه زنه که روز میز بغلی نشسته خیلی تو خطته.

منم بهش گفتم اِ جدا" !!!!!

می خوای یه کاری کنم که کلا از خطم بیاد بیرون؟!!! و در همون لحظه یه موز برداشتم و به تکه های بزرگ تقسیمش کردم و مثل نخورده ها شروع کردم به خوردنش.

مرجان هم مدام تکه می نداخت و می خندیم.

خوردنم که تموم شد گفتم خوب فکر کنم از چشمش افتادم و خیالم راحت شد.

بعدشم پیشنهاد تعویض جا رو دادم و رفتیم رو نزدیک ترین میز به عروس و داماد نشستیم.نا سلامتی ما دوستای  عروس بودیم دیگه.

خلاصه اون شب خنده هامون تمومی نداشت.

همش اون وسط مسطا بودیم برا خودمون و خیلی خیلی خوش گذشت.

خدا رو شکر همه چیز هم عالی بود و مراسم بسیار بسیار خوب برگزار شد.از یه بابت دیگه هم خدا رو شکر میکنم که مرجان اومد و ما رو اینقدر خندوند.اما خداییش آخراش صدام دیگه در نمیومد. تا چند روز دچار قطع و وصلی صدا شده بودم.

 آخرشم بعد از خداحافظی از عروس و داماد موقعی که وارد پارکینگ شدیم مرجان گفت خوبه همینجا گشت ارشاد بیاد ما رو بگیره و دوباره کلی با صدای بلند داشتیم می خندیدیم که چشممون خورد به ۲ تا آخوند که از مهمونای تالارهای کناری بودند و سریع خودمونو جمع و جور کردیم و متواتر شدیم

سعیده جونم بابت همه چی ازت خیلی خیلی ممنونم و از ته ته ته دلم برای تو و همسرت آرزوی خوشبختی میکنم.بازم ممنونم.

احتمالا امروز هم از مسافرت برگشتی و رسیدی تهران.

رسیدنت به خیر عزیز دلم.

ان شا ا... امسال هم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 8:48 توسط .::پرنسس::.


سلام به خدا.سلام به عید. و سلام به شما دوستای بهاری.

به به عید شده.

سال نوتون مبارک.صد سال به این سالها.

ان شاا... که سال بسیار خوبی داشته باشین. توی این سال جدید برای همتون آرزوی بهترینها رو دارم.

واااااااای از خودم بگم که مدت مدیدی است که قصد آپدیت دارم ولی هر بار یه کاری پیش میومد یا حوصلم نمیومد.

امسال عید هم مثل هر سال خیلی خوب آغاز شد.

همه دور هم. همه چیز عالی و در حال قران خودن بودیم که سال تحویل شد.

بعدشم که آغاز یه سفر خیلی خوب و به یاد موندنی.

البته سفرمون نسبت به همیشه کوتاهتر بود.چون خیلی زمان نداشتیم و باید زود بر میگشتیم تا به یه سری از کارها برسیم.

در مجموع خوب بود.

این مدت اتفاقای جالب مختلفی برام میوفتاد. به یه سری جاها رفتم که تو ذهنم ثبت شدن و برام مهم بودن.

قبل از عید تو روزای آخر ماه صفر هم به منزل یکی از دوستان دعوت شده بودیم که الحق مهمونی بسیار خوب و دلنشینی بود.یه آشنای خیلی قدیمی رو بعد از سالها دیدیم وکلی ماجراهای جالب دیگه.

بعدشم که آخرین شب ماه صفر رو به خاطر اینکه ماه صفر تموم شده بود و وارد ماه جدیدی می شدیم رو طبق سنتی که البته حدود 5،6 ساله که شنیدم به همراه پدرم قبل از اذان صبح به چند مسجد سر زدیم و به راز و نیاز جلوی درب مساجد پرداختیم.

راستی امسال عید خیلی خوب بود.ولی عیدی خیلی کم گرفتم 

بعد از سال نو هم روز 3 یا 4 فروردین بود که تصمیم گرفتم برنامه مشهد رو بچینم.

تو تقویم رو نگاه کردم و روزهای 5 تا 8 خرداد رو برای این منظور در نظر گرفتم.

بلافاصله هم به هدی اس ام اس زدم و اونم گفت که اون موقع عالیه. بعدش مرجان که الهی قربونش برم گفت وای باورم نمی شه یعنی میتونم یه بار دیگه تو رو ببینم.گفت که دلش برام یه ذره شده و خیلی هوایی شده.

الهی من فداش بشم منم دلم واسه اون دل مهربونش یه ذره شده و واقعا واسه رفتن مشهد لحظه شماری می کنم.

بعدشم به فریبا و فریبا هم ابراز خوشحالی کرد و قرار شد همون موقع ها خبر قطعیشو بده.

به یکی از دوستای تهرانم هم وقتی گفتم اگه خدا بخواد و زنده باشم میخوام برم مشهد گفت منم میتونم بیام؟ و منم بهش گفتم آره.چرا که نه.خیلی هم خوب میشه. و بیشتر خوش می گذره. اونم خیلی خوشحال شد .

فقط شیدا می مونه که هنوز به اون چیزی نگفتم.

شاید بعدا به اونم بگم.

 

اگه خدا بخواد از لحاظ جا هم دارم یه جای خوب رو جور می کنم.

این روزا هم که محیط کار برام لذت بخش شده.هو خلوته هم دید و بازدید توش زیاده.

 

امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشید. واسه منم دعا کنید.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 9:34 توسط .::پرنسس::.


سلام سلام به همه دوستای خوب و شادم.

حالتون خوبه؟خوب و خوشین ؟

راستش یه عذر خواهی بزرگ به نیوشای عزیزم بدهکارم که علیرغم اینکه چند روز پیش مطلبش رو خونده بودم ولی متاسفانه خیلی دیر جواب دادم.

شما چطورین؟

شما هم مثل من کم پیدایین یا چون من کم میام فکر میکنم همه کم پیدان؟

بگذریم.

طی چند روز گذشته روز های خوبی رو پشت سر گذاشتم اول اینکه بعد از چند سال به واسطه سمانه ، گلنوش رو دیدم

زهرا روز یکشنبه اومد شرکت ما و حدود 2 ساعت با هم بودیم و ناهار رو هم با هم خوردیم.خیلی خوش گذشت تو محل کار ما که همه به نوعی سرشون به کارشونه و سر و صدایی نیست باز من و زهرا به هم افتادیم نزدیک بود اونجا رو بذاریم رو سرمون البته من مدام زهرا رو کنترل می کردم که مبادا آبرو ریزی بشه  

بعدش اینکه شبش هم زنگ زدم به سحر که اون رو هم درست 4 سال و نیمه که ندیدمش و کلی بهش فحش دادم که تو چقدر بی معرفتی و از این حرفا

آخرشم بهش گفتم من با سمانه اینا هماهنگ کردیم که یه پنجشنبه بریم کوه.( به زهرا هم گفته بودم که هر طور شده باید تو هم مرخصی بگیری و با ما بیای.) به سحر هم گفتم و کلی استقبال کرد.

قرار شد به سمانه بگم که سولمازم خبر کنه تا اگه می تونه اونم بیاد.

اگه بشه همه جور کن بریم خیلی عالیه.

اینم از ماجرای دوستای قدیمی.

حدود 2، 3 هفته پیش هم مرجان(از دوستای دوران مشهد) اس ام اس داده بود و گفته بود تو رو خدا بیا جور کنیم بریم مشهد من خیلی دلم هوای مشهد کرده.

منم براش زدم مرجان عزیزم منم خیلی دلم هوای اونجا رو کرده ولی فکر نکنم تا پایان سال قسمتم بشه بهش گفتم بذار اون ور سال من با هدی و فریبا و چند تا دیگه از بچه ها هماهنگ می کنم ایشالا میریم.

اونم گفت باشه.
وای اگه بدونین چقدر دلم هوای آقا جونم رو کرده (الهی م قربونش برم که هر وقت یادش میوفتم بهم آرامش میده. همیشه و همیشه کمکم کرده.) هوای تک تک صحن ها. هوای صحن انقلاب که من این صحن رو یه جور دیگه دوس دارم.

همیشه من و هدی میرفتیم تو رواق های روبروی ضریح می نشستیم و کلی صفا می کردیم.

اونجا رو خیلی دوس دارم و مخصوصا اینکه هم رو به قبله و خدا هستیم و هم رو به ضریح آقا.

خلاصه کاش زودتر قسمتم بشه برم.دلم واسه الهام خسروی یه ذره شده دلم می خواد با تمام وجود برم تو بغلش و تا خود صبح با هم حرف بزنیم.

دلم واسه سمانه .ز ، دلم واسه هدی دلم واسه مرجان دلم واسه فریبا واسه الهام .ن واااااااااااااااااااای دلم واسه همشون خیلی تنگ شده.

وای خدا مخصوصا الهام خسروی که آخرین باری که دیدمش 4 آبان سال گذشته بود که با بچه ها قرار مشهد گذاشته بودیم.البته دو بار هم بعد از اون رفتیم ولی دیگه الهام با ما نبود.

یادش بخیر همون روزا الهام  گفته بود  بچه ها من از زیست خاور یه انگشتر خریدم که قرار شده خیلی از بچه های دیگه خوابگاه هم برن از همون بخرن.

من و هدی هم اصرار کردیم که باید ما رو هم ببری می خوایم از این انگشتره بخریم.

اونم ما رو برد و ما هم هر دومون خریدیم. بعدا زهرا .ک هم گفت بچه ها منم از این می خرم.

و اون انگشتر شد نشون بچه های خوابگاه .قرار شد ما همیشه اون انگشتر رو به یاد بچه های اون خوابگاه دستمون کنیم.

و الان درست از 4 آبان سال گذشته تا همین امروز اون انگشتر دستمه .

انشاا... اگه بشه میخوام تو پست های بعدی کمی از خوابگاه و خاطرات دوران خوابگاهی بنویسم.پس منتظر باشید.

 

 

خوب دوس دارم یه خورده هم با خدا جونم صحبت کنم و بگم واقعا دوستش دارم و تو لحظه لحظه زندگیم دست اون رو تو زندگیم احساس میکنم. فقط از خدا می خوام هیچ وقت من رو به حال خودم نذاره هیچ وقت دست محبتش رو از وجودم کم نکنه . دوس دارم به ازای هر قدمی که بر می دارم خودش راه رو بهم نشون بده. خدا خودت می دونی که خیلی دلم برات تنگ شده بود. مگه نه اینکه می گن دل به دل راه داره؟ خدا دل تو هم واسه من تنگ شده؟

خدا جونم دوس دارم به ازای تمام نفس هایی که می کشم بگم شکرت . بگم ممنونت. ممنون این همه سخاوتت .این همه مهربونیت. این همه لطفت.

ممنونم بابت همه چیزایی که خواستو بهم دادی . ممنونم واسه اون چیزایی که فکرشو نمی کردم داشته باشم و بهم دادی.

خدایا خیلی خوبی. من بنده گناهکارت لایق هیچکدوم از این نعمتهات نیستم و همیشه شرمندتم. خدا من خیلی بهت بدهکارم. نه؟

خدا جونم هیچ وقت هیچ وقت من رو تنها نذار.

خدا جونم شکرت. شکرت.شکرت.به عنوان یه بنده سر تا پا گناه  باید بگم دوستت دارم .




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:15 توسط .::پرنسس::.


سلام

احوال همه دوستای خوب چطوره؟

خوبین خوشین سلامتین؟

امیدوارم اوضاع بر وفق مرادتون باشه.دیشب توی اخبار داشتم صحنه هایی از غزه رو می دیدم

واقعا ناراحت کننده بود.ولی یه کاری از دست ما بر میاد و اونم اینه که براشون دعا کنیم. راسستی چند وقت پیش یه اس ام اسی از یکی از دوستام داشتم که متنشو اینجا می ذارم:

"السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین علیه السلام .تلاوت سوره حشر برای رهایی مردم مظلوم غزه.(این سوره هنگام پیروزی سپاه اسلام بر یهود نازل شد)"

یه ایمیل قشنگم امروز داشتم با عنوان جملات انرژی بخش.که در زیر می تونید اونا رو بخونید

امیدوارم همیشه موفق و شاد و سلامت باشید.

  معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم         انتونی رابینز

  اجازه نده ترس تو را فلج سازد         مارک فیشر

  افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند           مارک فیشر

  منشا همه بیماریها در فکر است           ژوزف مورفی

  رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است           انتونی رابینز

  چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد            ژوزف مورفی

  افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد             مارک فیشر

  افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند. مارک فیشر

  اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند.             انتونی رابیتز

  هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند.    مارک فیشر

  وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد.       انتونی رابینز

  ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم.  ژوزف مورفی

  هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند.  ژوزف مورفی

  قانون زندگی , قانون باور است.          ژوزف مورفی

  اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد          انتونی رابینز

  با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید.        انتونی رابینز

  برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی. مارک فیشر

  اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید.         مارک فیشر

  نبوغ در سادگی نهفته است        مونزارت

  این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد      انتونی رابینز

  در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است        انتونی رابینز

  تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.  مارک فیشر

  باور به طور خود بخود به اجرا در میاید       ژوزف مورفی

  نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود.     انتونی رابینز

  به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید     ژوزف مورفی

    ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند.      مارک فیشر

  زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم      مارک فیشر

  نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه کنند.    انتونی رابینز

  آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود.   هراکلیتوس

  اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.    ژوزف مورفی

  زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد.      مارک فیشر

  تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند.   مارک فیشر

  ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند.     ژوزف مورفی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:33 توسط .::پرنسس::.


سلام به همه دوستای خوبم

حالتون خوبه؟

اوضاع و احوالتون خوبه؟

خوب خدا رو شکر

منم خوبم الحمدلله و خدا رو شکر اوضاع کار و زندگی هم خوبه.

اما یه خورده ای کارمون زیاد شده برا همین کمتر می تونم به وبلاگ برسم.

این مدت کلی این ور و اونور رفتم

روز عید غدیر که کلی مهمون داشتیم و خدا رو شکر خوب بود.

شب چله هم جایی دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت.

دیروز هم که تولد دعوت بودم اونجا هم خیلی خوش گذشت.

تو طول هفته هم که همش به خرید و مهمونی گذشت.

شاید این هفته هفته خلوت تری برام باشه.

نمی دونم هر چی خدا میخواد.

راستی یه خبر خیلی خیلی خوب اونم این که دیروز عقدکنون سعیده جونم بود

امیدوارم این دوست گل و عزیزم خوشبخت بشه.

من هر چی از پاکی و یکرنگی و بی شیله پیلگی و صداقت این دوست خوبم بگم کم گفتم.همیشه براش آرزوی بهترینها رو دارم.

بذارین یه چیز دیگه هم بگم.

من تو خیلی از سایتها عضو هستم.حتی توی یه سایت جهانی برای پیدا کردن دوستهای قدیمی و ... هم عضو هستم.

راستش من دنبال یکی از دوستای دوران دبیرستانم می گردم که سرنوشت ما رو از هم جدا کرد و هیچ کدوممون هم نشون و آدرسی از همدیگه نداریم.برا همین من کلی سرچ کردم کلی توی سایتهای مختلف گشتم ولی هیچ وقت ردپایی ازش پیدا نکردم.شایدم به این دلیل بوده که با نام واقعیش عضو سایتی نشده بوده.

اما امروز ناخداگاه به ذهنم رسید توی یکی از اون سایتهایی که به تازگی توش عضو شدم هم جستجو کنم(مثل زدن تیری توی تاریکی) و بله بالاخره  به نامش بر خوردم اما نمی دونم این همونه یا نه

 

من روزهای خیلی خیلی خوب زندگیمو با این دوست خوبم گذروندم که دوست دارم دوباره ایام خوبی رو باهاش تجربه کنم.

دعا کنین که اگه به صلاحه پیداش کنم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:5 توسط .::پرنسس::.


سلام دوستاي خوبم

حالتون خوبه؟ راستش تصميم گرفته بودم تا مدتي نيام و مطلبي توي وبلاگم ننويسم ولي مگه ميذارن مردم؟!

منظورم از مردم بيشتر الهام عزيزه كه به خاطر زحماتي كه كشيد دلم نيومد دوباره پست نذارم

پنجشنبه هفته گذشته يعني 7 آذر من و سعيده و زهرا و مرجان خونه الهام دعوت داشتيم.چون فيلم اصلي اصلي كه نه ولي فيلم نسبتا اصلي عروسيش كه 3 ساعت بود حاضر شده بود و از قبل هم قولشو داده بود كه ما رو خبرمون كنه بيايم ببينيم.

اولا كه مرجان روز سه شنبه با الهام تماس گرفته بود و گفته بود نمي تونه بياد و بيچاره الهام هم به خاطر اينكه كلي براي هماهنگي روز مهموني زحمت كشيده بود نمي تونست دوباره زمان مهموني رو عوض كنه.

خلاصه من و سعيده و زهرا رفتيم.خداييشم ما 4 تا جور ديگه اي با هم دوستيم و مرجان يه طورايي بيشتر با من دوست بود از قديم تا با بقيه.

ما 4 تا هم كه اندازه 40 نفر آدم شيطنت و سر وصدا و آزار رسوني داريم

اون روز الهام واقعا سنگ تموم گذاشت برامون. از همه لحاظ همه چي عالي بود.

تقريبا يه 20 دقيقه اي مي شد كه ما رسيده بوديم  كه الهام گفت مي خوام سالاد درست كنم. عجب سالاد خوشكلي.

خداييش الهام خيلي با سليقس.(خوش به حال آقا كيوان). سعيده هم كه هي سليقه و هنر الهام رو ميديد بيشتر خودش رو مي باخت

ما هم نگاهي به گاز انداختيم و ديديم كه نه هيچ قابلمه اي روي گاز موجود نيست و به شوخي سعيده گفت الهام چرا هيچي درست نكردي و منم با مسخره بازي قر ميزدم و مي گفتم من غذا مي خوام الهام يه فكري بكن.

الهام هم مي گفت مي خوام بهتون گشته پلو بدم

(اون برنج و توي پلو پز و مرغ رو توي فر گذاشته بود و خورشت فسنجون رو هم قبل از رسيدن ما آماده كرده بود)

ما تو تموم اين مدت داشتيم فيلم عروسيشو نگاه مي كرديم.

واقعا بايد بگم همه چيز عروسي الهام فوق العاده و بي نظير بود.

اولا كه آرايشش رو توي سالن مامانش انجام داده بود و آرايشگرش هم مامانش بود كه كارشون واقعا حرف نداره و كلاسيك و اروپايي آرايش شده بود و خلاصه همينطوري كه خوشكل هست ببينيد با اين اوصاف چي شده بود ديگه. لباس عروسش هم فوق العاده خوشكل بود و به جرات مي تونم بگم از هر چي لباس عروس كه من اين اواخر ديده بودم قشنگتر بود.

ماشين عروسش هم  BMW سفيد بود كه ماشين دايي الهام بود و دیگه خودتون می دونید.

عروسيش هم توي يكي از باغهاي معروف تهران بر گذار شد.

غذاها هم كه واقعا حرف نداشت و... خلاصه همه چي عالي بود. همه اينا يه طرف مهمون ها هم يه طرف اونقدر عروسيش گرم و جذاب بود كه نگو.كلي حال كردم

من اين اخيرا هيچ عروسي به اندازه عروسي الهام بهم خوش نگذشت  واقعا شب قشنگ و به ياد موندني اي بود.

 

خلاصه ما فيلم عروسي رو نگاه مي كرديم و مدام به الهام ارد مي داديم كه اين و بيار اونو بيارو...

الهام هم كه اينقدر مي داد ما مي خورديم و ما هم كم نمي آورديم همه چيو قاطي پاتي مي خورديم.

چيپس ، پفك ، شربت ، كيك ، ميوه و كلي چيزاي ديگه كه من خودم تعجب مي كردم با اين همه چيزي كه خورديم چه جوري تونستيم ناهار هم بخوريم.

خلاصه جاتون خالي يه ناهار مشت و فوق العاده هم تناول كرديم.

بعد از ناهار هم شروع كرديم كلي حرف زديم( نه كه قبلش حرف نزده بوديم)

در آخر هم كه خواهر الهام برامون آهنگاي قشنگ و متنوع زد و ما هم با آخرين آهنگش رقصيديم(هم عادي و هم جوادي)

از اول مهموني تا آخر مهموني هم كه مشغول فيلم گرفتن از شيرين كاريامون بوديم به علاوه كلي عكس كه الحق قشنگ شدن.

حتي آخر آخر هم كه من و سعيده و زهرا يه نقشه خائنانه كشيديم بر عليه الهام كه الان من نمي تونم بگم چون وقت مي بره و مي خواستيم الهام و سكته بديم كه سكته نكرد و ما ضايع شديم و

 

خلاصه كه خيلي خوش گذشت

الهام جونم بابت همه چي ازت ممنونم

ايشالا كانادا هم رفتي از اين كارا بكن

در آخر هم مي خوام يه مطلبي رو خدمتتون عرض كنم و عذر مي خوام كه دير ميگم:

سعيده جون هم نامزد كردن با هموني كه ميخواستن و خدا خواست و ايشون به مرادشون رسيدن.

ما هم خيلي از اين بابت خوشحاليم

سعيده جونم يه بار ديگه رسما بهت تبرك مي گم عزيزم

اميدوارم كه خوشبخت بشين ولي با شناختي كه از تو اون آقا دارم شك ندارم و مطمئنم كه خوشبخت ميشين عزيزم.

راستي شيريني يادت نره

من دوست دارم بريم همون رستوراني كه دم خونمونه تا بعدش هم بريم تو محوطه باغ رستوران يه خورده بشينيم و صفا كنيم....

مرسي از همه شما دوستاي عزيزم كه همه مطلب رو خوندين

به خدا ميسپارمتون

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:34 توسط .::پرنسس::.