تبليغاتX
پرنسس

سلام به همه.بعد از مدت زیادی گفتم تا زمان کوتاهی به دست آوردم بهتره بذارم برای آپدیت کردن وبلاگ محترم.

خوب چه خبرا؟

داشتم اون روز به مریم میگفتم که خوب شد تو هم وبلاگ زدی با هم این طوری در ارتباط باشم و گرنه دیگه فرصت دیدار حضوری نصیبمون نمیشه.

خلاصه که یه ذره کار و بار زیاده و گرفتار این کاراییم.

توی اواسط مهر یه سفر یه روزه با مرجان و خونوادش به شمال(نمک آبرود ) داشتیم.وای جاتون خالی خیلی عالی بود.خیلی خوش کذشت.ازش ممنونم به خاطر این سفر خاطره انگیزی که تدارک دیده بود.

 

هفته گذشته جمعه هم از طرف یه گروهی با حضور جمعی از دوستان از قبیل سمیه و مرجان رفتیم فشم.وای اونم خیلی عالی بود خیلی خوش گذشت حدود 50 ،60 تا پسر دختر بودیم که الحق و والانصاف همشون خیلی با انرژی بودن و در کل خیلی خوش گذشت فقط خیلی سرد بود.که پسرا بعد از نهار هیزم جمع کردن و آتیش روشن کردن و چایی و نسکافه دادن یه خورده گرم شدیم.بعدشم جاتون خالی سیب زمینی آتیشی درست کردن که خیلی خیلی چسبید.

خوب شد مرجان باهام اومد.مرجان خیلی با حاله.همش می گفت و من می خندیدم.

یه چیز خنده دارشو بذارین براتون تعریف کنم.

یه جا من و مرجان هوا که سرد  شده بود چون جایی که بچه ها زیر انداز انداخته بودن برای نشستن سرد شده بود رفتیم یه خورده تپه نوردی کردیم و تو یه جایی که آفتاب بهمون میخورد نشستیم.اولش یه کمی حرف زدیم و بعدشم از گوشیش آهنگ ابی گذاشت و خلاصه تو حس رفته بودیم که چشمتون روز بد نبینه.دیدم پایین تپه هایی که نشسته بودیم دو تا پسر وایسادن ودارن ما رو نگاه میکنن تا چشمم به یکیشون افتاد دیدم داره بال بال میزنه و میگه بیاین پایین.منم با دستم روی صورتمو پوشوندمو چند درجه ای صورتمو چرخوندم.

دیدم نه ول کن نیس.صداشو برده بالا و داره حرف میزنه.منم که ترجیح میدادم جوابشو ندم به مرجان گفتم مرجان پاشو از اینجا بلند شیم.مرجان هم با صدای بلند بهش گفت عملـــــــــــــــــــــــــــه.اونا هم به دست و پا افتاده بودن که ما نریم.من با شنیدن کلمه عمله از زبون مرجان خندم گرفت و در حالی که داشتیم رد میشدیم میخندیدم.مرجان هم برای اینکه اونا بهتر بشنون دوبار دیگه هم هر بار با صدای بلند تر گفت عملــــــــــــــــــــه عملـــــــــــــــــــــــــــه.

درسته خلوتمونو بهم زدن.نذاشتن آهنگمونو گوش کنیم ولی بابت این قضیه کلی خندیدیم.همین الانم که داشتم مینوشتم یاد عمله گفتن مرجان افتادم و خندیدم.

اینم از فشم که واقعا جای بقیه دوستان خالی بود.این هفته جمعه هم یه گروه دیگه می خوان برن دربند که علیرغم اینکه خیلی دلم می خواد باهاشون برم ولی نمیرم چون کار دارم.

 

راستش یه موضوعی طی 2 ،3 روز گذشته خیلی فکرمو مشغول کرده بود که واقعا برای پیدا کردن بهترین ره حل براش عاجز مونده بودم.باید یه طوری به یکی یه حرفایی میزدم که خیلی سخت بود .مونده بودم چی کار کنم.

پریشب و دیروز صبح زود از خود خدا کمک خواستم که بهترین نحو ممکن مسئله حل بشه.

وای خدای من.

من تو کار خدا موندم.من از ته قلب کمک خواستم .شاید باورتون نشه معجزه شد و اون مسئله به بهترین نحو ممکن رقم خورد.خدایا شکرت.همیشه تو سخت ترین شرایط کمکم کردی.خدایا از این معجزه ات واقعا ممنون و سپاسگزارم.حتی باورتون نمیشه من نذری هم برای این مسئله نکردم.نه اینکه نخوام نه.اصلا به ذهنم نرسید.

فقط از خدا کمک خواستم.

خدای مهربونم بابت معجزه های گوناگونی که تو لحظه لحظه های زندگیم داره رخ میده ازت بی نهایت بینهایت سپاسگزارم.

هیچ وقت منو به حال خودم رها نکن.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:0 توسط .::پرنسس::.


سلام.احوال دوستای گل؟

یه چیز می خوام بگم اونم  اینه که یکی از دوستای استان خراسانیم یه موقعیت ازدواج براش اومده که پسره تهرانیه.

حالا به من گفته برم راجع به پسره تحقیق تصورشو بکنین مثلا پسره یه دکتری می ره من برم بپرسم پرونده پزشکیش مشکل داره یا نه.که من یه صحبتی کردم با اونجا اونا بهم گفتن پرونده پزشکی هر کس محرمانس و به هیچ کس نمیدن.که البته حق هم دارن.اصلا اگه غیر از این باشه جای سوال برای آدم پیش میاد و به اون خانم که گفتم بهم گفت اصرار میکردی و...

یه چیز دیگه هم گفته گفته طرف ۸ -۹ سال پیش تو فلان مدرسه درس می خونده حالا به پدر یا برادرت بگو برن تو اون مدرسه و پرونده انضباطی و پزشکیشو بگن در بیارن که مشکلی داشته یا نه!

خدایی این مورد آخرو دیگه نمی دونم چی کار کنم.الان در حال حاضر سر بابام اینا خیلی شلوغه و هر چی به اون خانم میگم میگه حالا عیب نداره ظرف یکی دو روز دیگه برن.دیگه نمیدونم چه جوری بهش بگم که بفهمه آخه این چه کاریه.اگه خیلی برات مهمه خوب خودت پا میشدی میومدی تهران تحقیق میکردی.

بعدش اوووووووه میخوان پرونده دوران دبیرستان یه پسر ۲۷ - ۲۸ سالرو بررسی کنن.بابا تا الان کلی طرف عوض شده .کلی اتفاقا براش افتاده.مردم به چه چیزایی اکتفا میکنن.بنظر من که به این جور تحقیق کردن نمیگن تحقیق اصولی.

 در آخر هم یه مورد دیگه دیروز در حالی که اصلا انتظارشو نداشتم یه اتفاق خوب برام افتاد.

گاهی اوقات پیش میومد تو دلم میگفتم آیا اگه واقعا آدمیه قدم خیر برای کسی بر داره خدا چندین برابرشو بهش میده؟البته این فکرو میکردم ولی اصلا اینطور نبود که بگم توقعی داشته باشم که اگه کار کوچکی که به راحتی از دستم بر میاد رو انجام بدم پس خدا هم باید جبران کنه و در شرایطی که حتی باورم هم نمیشد دیدم خدای مهربون حتی ۱۰ ها برابر برام خیر رقم زد.خدا جونم بازم از همه چی ازت ممنون و سپاسگذارم.خدا کنه لایق باشم.خدا جونم دوس دارم دوسم داشته باشی.هر چند که میدونم داری و تو این شکی ندارم ولی دوس دارم اونجوری که تو میخوای باشم هر چند که نیستم!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:35 توسط .::پرنسس::.


سلام.احوال دوستای خوب چطوره؟

سلامت و خوشین الحمدلله؟

بذارین از این چند روز اخیر بگم از اینکه این پنجشنبه ای گذشت قرار بود با مرجان اینا برم شمال.یه شمال یه روزه ولی خوب به دلیل یه مشکل نشد.احتمالا برنامه شمال میوفته واسه پنجشنبه دیگه.وای ولی من شاید نتونم برم ولی جرات نمیکنم به مرجان چیزی بگم.

آخه یه خورده گرفتاریا زیاد شده.خونه تکونی مامان و یه سری تغییرات تو دکوراسیون خونه و خریدای دفتر و…

این هفته خیلی کار داریم.وای ولی موندم چه جوری به مرجان بگم.

ولی خوبیش اینه که به آینده خیلی امیدوارم.میدونم که مثل همیشه خدا هوامونو داره و برامون خیر رقم میخوره.

یکی دو روز پیش بعد از چند روز یه سر به وبلاگ شادی عزیز زدم کلی عکس واقعا قشنگ و جولات خوشکل که واقعا همینطوره.من همه زندگیمو سپردم به خدا هر چی خودش صلاح بدونه همون بشه انشاا…

و واقعا دست خدا همیشه همیشه در زندگیم احساس شده.

الهی من قربون هدی جونم برم(یکی از هم اتاقی های ترم آخرم و بهترین دوست خوابگاهیم) که پریروز برام یه اس ام اس خیلی قشنگ فرستاد گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم ،سر پناه بی کسیم  بود، طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !!چه بسیار بلاها که از توبه واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:7 توسط .::پرنسس::.


 

سلام دوستای خوبم.حالتون خوبه؟

دیدین چقدر زود ماه رمضون امسال هم گذشت.فقط چند روز تا پایانش باقیه.

چقدر شبهای قدر شبهای قشنگ و عجیبیه.یه حس خاص.

من که امسال هیچ جا نرفتم و خونه بودم ولی یادمه تو دوران دانشجوییم یه سال شب 21 رو رفتیم حرم.جاتون خالی چقدر باصفا بود.دیشب و این چند شب احیا هم که از تلویزیون حرم امام رضا رو میدیدم یاد خودمون میوفتادم که بچه های خوابگاه  گروه گروه می رفتیم حرم و اونجا با همدیگه قرار میذاشتیم.دلم واسه اون روزا تنگ شده خیلی.

یادش به خیر.

دیشب موقعی که دعا میکردم یاد خیلیا افتادم یاد فاطمه که خیلی وقته باهاش تماس نداشتم ولی شاید سه شنبه برم پیشش .اون حدود یه ساله مزون لباس زده.

یاد اون سال که با هم آموزشگاه میرفتیم با هم درس میخوندیم.یاد اون سال که کلاسمون خورده بود به ماه رمضون و ما همون جا توی آموزشکاه هر شب افطار میکردیم.بعضی شبا 2،3 تا از پسرای کلاس با ماشین میرفتن حلیم میخردین برا افطار .هر شب چای و نون و پنیر و خرما و زولبیا بامیه هم بود.همه تو آشپزخونه جمع میشدیم و ایستاده افطار میکردیم.وای چقدر اون سال ماه رمضون با صفا بود.

اون سال یادم نیس کدوم یکی از شبها ولی یکی از شبهای احیا فاطمه با ماشین اومد دنبالم و با هم رفتیم مصلی احیا گرفتیم.دختره خیلی با معرفتیه از یه خونواده خیلی بالا و ازش خیلی خوشم میاد.شخصیت قشنگی داره. دلم واسش تنگ شده.دعا کنین سه شنبه جور شه با زینب میخوام برم پیشش.

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:40 توسط .::پرنسس::.


سلام به همگی دوستان.خوب هستید.از ماه رمضون چه خبر.از همتون التماس دعا دارم.آخه اینو می دونم که تو این ماه پر برکت دعاها مستجاب میشه.

من و یه عده دیگه که غیر از 3 نفرشون بقیشونو نمیشناختم روز پنجشنبه ساعت 6 به یه همایش توی دانشکده مهندسی دانشگاه تهران دعوت شده بودیم و تا بعد از افطار اونجا بودیم.بد نبود البته دوست ندارم چیز بیشتری بگم.

جمعه شب در حالی که داشتم سریال میدیدم گوشیم زنگ خورد شماره یه ایرانسل سیو نشده تو گوشیم بود دقیقا همون شماره ای که دیشب تو همایش هم بهم زنگ زده بود و من به دلیل شرایط حاکم ریجکتش کرده بودم.گوشیو برداشتم و سلام و علیک کردیم و به یکباره شناختمش وای یه دوست عزیز یه دوستی که حدود 3 سال پیش باهاش آشنا شده بودم.دوستی که یه روز دستمو گرفت و ازم خواست که با هم همیشه صادق باشیم و من بهش گفتم باشه اینو قول میدم ولی اینو بدون که من شاید همه چیه زندگیمو بهت نگم ولی اون چیزایی رو که بهت میگم راست میگم و از همونجا دوستیمون محکمتر شد و حالا بعد از گذشت 3 سال همیشه به یادشم و خیلی از موقعهایی که مشهد بودم چه اون موقعی که دانشجو بودم و چه بعدش که سفر می کردم باهاش از حرم تماس میگرفتم و گوشیرو میگرفتم تا سلام بده .داشتم میگفتم با هم سلام علیک کردیم بهم گف منو شناختی و من که تازه شناخته بودمش با صدای بلند گفتم آره ...اونم گف خواهر خوبم .من بهش گفتم خونرو بگیره و خلاصه ما با هم نزدیک 1 ساعت صحبت کردیم.البته اون تهرانی نیس و ساکن شهری در  نزدیکی اصفهانه.

از خیلی چیزا برام گف از مامانش. از خودش از باباش از کارش. از موردی که پارسال براش پیش اومده بود و بهم خورده بود از اینکه قراره انشا ا... تا 1 سال و نیم دیگه بیاد تهران برای زندگی و ...

منم از خیلی چیزا براش گفتم . وای خدا جونم خودت می دونی که چقدر فکرم مشغولش شده

دوس دارم اون جوری که می خوام بشه.دوس دارم همه چی خوب باشه.

دوس دارم بیاد تهران.دوس دارم این 1 سال و نیم زود بگذره.دوس دارم ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:8 توسط .::پرنسس::.


سلام.احوال دوستان چطوره؟خوب و خوشین؟

نماز ،روزه هاتون مقبول درگاه حق تعالی.

ما رو از دعای خیرتون بینصیب نکنید.

بالاخره ماه رمضون هم فرا رسید.

البته قبل از فرارسیدنش من و دوستام خودمونو کشتیم که تا جایی که میشه بیرونامونو بریم که بعدش دیگه از این خبرا نیس.

برنامه خونه سعیدرو گذاشتیم و با وجود اینکه قرارمون برای شام نبود ولی شام درست کرده بود و مارو نگه داشت.(البته نه به زور چون خودمون موندیم به خاطر اینکه نتونستیم جلوی شکممونو بگیریم.!)هر چند یه خورده تظاهر به ناراحتی کردیم که قرارمون شام نبود واین حرفا.

خلاصه که اون شب خیلی خوش گذشت.

پس فرداشم من و مرجان با هم رفتیم پارک جمشیدیه.رفتنی مامان و داداشش امیرم اومدن که داداشش ما رو برسونه.

یه 20 دقیقه ای هم تو پارک موندن تا امیر ازمون عکس بگیره هر چند که خیلی از عکسا رو یه آقای دیگه ازمون گرفت که اونم علت داره براتون میگم.

هیچی من و مرجان رفتیم کنار آبشار وایسادیم و ژست عکس گرفتیم که اون آقا برگشت به امیر گفت اگه اینا بخوان اینجوری وایسن ازشون عکس نگیریا!تا نخندیدن عکس نگیر.خلاصه ما رو تهدید کرد که باید بخندیم.

ما هم که به طور خود بخود از پیش اومدن این اتفاق خندمون گرفته بود.  ولی نه خیر این بار اون آقا به امیر گف اجازه میدین من ازشون عکس بگیرم و امیر هم گفت خواهش میکنم بفرمایید و دوربین رو بهش داشت.

از حق نگذریم اون آقا کلی برای گرفتن عکس برامون زحمت کشید زاویه دید رو تنظیم میکرد ،ژستامون بهمون می گفت و خلاصه کلی مایه گذاشت و نه یکی بلکه چند تا عکس ازمون گرفت.

الحق و الانصاف که عکسایی هم که گرفت خیلی خوب شد.

جای بقیه بچه ها خیلی خالی بود.آخه هیشکی اون روز نمیتونست باهامون بیاد.مرجان هم که خیلی اصرار می کرد که حتی اگه هیشکی نتونست بیاد بیا خودمون 2تا بریم.

ما هم رفتیم و جای بقیرو خالی کردیم.

 

وای 2 روز پیش از سمیه یه ایمیل داشتم.یه ایمیل غم انگیز که البته نویسنده  اصلی سروناز عزیز و مهربون بود که با اون همه مهربونیش نوشته بود.انشاا... خدا کمک کنه بتونیم واسه اون موردی که سروناز گفته بود کمک جمع کنیم برای یه بچه ای که کمتر از یک سالشه و ناشنواس و احتیاج به عمل پیوند استخوان برای گوشش داره.البته طی دیروز و امروز کمکهایی یا به دستمون رسید یا اعلام شد که دوس دارن بدن.

نمیدونم یه حس خاص داشتم الهی بمیرم کوچولوی شیرخواره پرورشگاهی ناشنوا.اون شب تو خونه همش به فکرش بودم و ناخود آگاه اشکم در اومد.خیلی غم انگیزه.

 

در آخر تو این ایام از تک تکتون با اون قلبای لطیف و مهربونتون خیلی خیلی التماس دعا دارم و همینطور واسه یه کوچولوی سرطانی به اسم "امید"

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:48 توسط .::پرنسس::.


سلام .خوبین؟ خوش میگذره؟

چی کار می کنین با گرمای هوا.چه خبرا؟

وای این گرما که امون نمو بریده.

دمای بالای 40 واقعا وحشتناکه

صبحی سمیه با توجه به پیش اومدن چند مورد که یکیشم مورد دیروز(بیرون رفتمون که حالا تا دقایقی دیگه بهش می پردازم) بود و چند تا موردم از امروز صبح از دست بعضی از مردا خیلی شاکی بود.

چند دقیقه پیش هم که سمیه یه لینک برام فرستاد وقتی خوندمش  اشکم داشت در میومد.

وای خدای من .عجب رسمیه رسم زمونه.

لینکه اینه:

http://www.kabe-kariman.com//page.php?slct_pg_id=108&sid=1&slc_lang=fa

قبلا هم واسه اون دسته از دوستایی که ایمیلشون رو داشتم یه ایمیلی فرستادم که مربوط به همین جمعیت بود.

http://www.kabe-kariman.com/

 

من حدود یه ماه پیش با تقریبا 2 هفته تاخیر توی پارک بانوان تولد گرفتم.

وای خیلی خوش گذشت.یه عمه خانومی بود و... کلی ماجرای دیگه.

و اینکه جای الهام خیلی خالی بود.من طالبی هم آورده بودم که توش رو با ژله و گیلاس و موز پر کرده بودم.

سمیه طالبی ها رو برش میزد و سهم هر کسی رو میداد.

آخی یه تیکه هم به یاد الهام برش زدیم

واقعا جاش خالی بود با اون خنده هایی که میکرد

واقعا اون روز  خوش گذشت

مریم بانو سمیه مرجان زهرا ضحی سعیده اومده بودن هر چند که زهرا ص نیومد یعنی نتونستم گیرش بیارم و چند روز پیش که بهش زنگیدم کلی ازش گله کردم و همینطور زینبم کاری داشت ونتونست بیاد ولی واقعا خوش گذشت

تازه کلی هم به عمه و عکسهایی که از ما میگرفت می خندیدیم.

دیروز هم من و سمیه و سارا و فاطمه رفتیم چیتگر دوچرخه سواری .

من حداقل 8 سال یا بیشتر بود که دوچرخه سواری نکرده بودم و واقعا یه ورزش و تفریح مورد علاقمه که کلی باهاش حال کردم.جای دوستداران این ورزش خالی .

کلی هم عکس گرفتیم با ژستهای مختلف.جای ضحی هم که خیلی دوست داشت بیاد ولی چون سرما خورده بود و صداش گرفته بود و نتونست بیاد خیلی خیلی خالی بود.

راستی یه عکس از دیروز رو سمیه انداخته تو پروفایل یاهوش ولی تا تونسته منو نورانی کرده.

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:29 توسط .::پرنسس::.


 

 

چهارشنبه بعد از ظهر (10/4/88):

سلام.

خوبین؟

یه خورده اینروزا بیش از حد توانم دارم کار می کنم و جالبه که کار منو خسته نمی کنه ولی...

دیروز بعد از ظهر رفتم پایین که با زینب برگردم.بهم گفت چند دقیقه صبر کنم چون هنوز کار داشت.اون چند دقیقرو صبر کردم و بالاخره با هم رفتیم بیرون.

داشتیم با هم درد و دل میکردیم.یهو یه پیشنهاد داد گفت موافقی حالا که تو هم فردا رو میخوای به خاطر کاری که پیش اومده بیای سر کار بعد از اداره ناهار بریم بیرون و از اونجا بریم امامزاده صالح.وای اینو که گفت با خودم گفتم برادر امام رضا و همون جا نفهمیدم چجوری اشکام جلوی سیل جمعیت جاری شد.زینب می گفت اینجوری برای هر دو مون بهتره. میریم حرفامونو می زنیم سبک میشیم.وای امام رضا من درست 1 ماهه که از پیشت برگشتم ولی خیلی دلتنگتم.چی میشد تند تند میرفتم مشهد.

دیروز یه جایی از طرف شرکت رفته بودم(با همکارم) و اصلا حواسم به اون جلسه نبود گاهی خوشحال بودم و گاهی یاد اون مورد میوفتادم و غمگین میشدم.

با خودم داشتم میگفتم این حالت حالت تعلیقه

میدونین چه حالتی؟

حالتی که ندونی خوشحالی یا ناراحت

به این که به یه چیزی فکر می کنی و گریت میگیره

 و به یه چیز دیگه فکر میکنی و خندت میگیره ، یعنی خوشحال میشی.

 

  

از اینجا به بعدش رو پنجشنبه 18/4/88 نوشتم:

ما پنجشنبه گذشته در یک تصمیم آنی با پیشنهاد زینب و با موافقت من رفتیم حرم مطهر شاه عبدالعظیم

وای جاتون خالی اگه بدونین چقدر خوش گذشت چقدر اونجا صفا داشت من خیلی سال بود این سعادت نصیبم نشده بود که برم.خدا خیر بده به زینب که این پیشنهادو داد

البته قرار شد حتما یه روزم بریم امام زاده صالح که خدایی اونجا هم خیلی با صفاس و من کلی با دوستام و مخصوصا با الهام اونجا خاطره دارم.

 

امروز شنبه صبحه

خدا جون سلام.زندگی سلام. خدا جونم مثل همیشه ممنونم از عنایت و مهربونیت بهم.

از اینکه هوامو داری و زود جوابمو میدی.

دیروز عجب روزی بودا.



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:37 توسط .::پرنسس::.


بازم سلام.

خوبین؟خوشین دوستای من؟ خوش میگذره؟

همه عید دیدنی هاتونو رفتین؟

ما هنوز یکی دو جا رو نرفتیم.چه خبرا؟

امروز می خوام برم خونه زهرا جونم. تا باهاش برم بیرون.

دیروز هم با سمیه جونم و دوستش زینب جون رفتیم بیرون.جاتون خالی خوش گذشت. یعنی مگه میشه آدم با دوستاش بره بیرون و خوش نگذره.

امروز دوباره اومدم تا راجع به عروسی سعیده جونم بنویسم.چون دیروز اگه می خواستم بنویسم اندازه یه طومار میشد و فک کنم بلاگفا خودش مطلبمو پاک میکرد البته اون جرات نداره 

عروسی سعیده 20 اسفند بود و ما از مدتها قبلش به پیشواز رفته بودیم و  کلی خودمونو برای مراسم آماده کرده بودیم.اینکه چی بپوشیم.کی بریم؟ کیا با هم بیان؟ چی بخریم و خلاصه کلی به این منظور برنامه چینی کرده بودیم.

سعیده با من که تلفنی صحبت کرده بود گفت شما ها ساعت 6.30 اونجا باشین. دیر نکنیا!!

و منم بهش این قول رو دادم که ان شا ا... حتما زود میایم و تو خیالت از این بابت راحت باشه.

اون روز من قرار بود برم خونه زهرا اینا و با زهرا بریم که الهام طرفای ظهر زنگ و گفت که تو بیا سالن.

منم با زهرا هماهنگ کردم که میرم پیش الی.

در آخر هم زهرا اومد سالن دنبال ما تا ما رو برسونه تالار.

منتها مرجان حدود 15 الی 20 دقیقه زودتر رسیده بود و یه حدود 10 باری زنگ می زد که کجایین پس. چرا نیومدین و بالاخره ما هم رسیدیم و به مرجان که همچنان بیرون تو ماشینشون نشسته بود ملحق شدیم.

چشمتون روز بد نبینه این مرجان رو که میبینیم از بس ما رو میخندونه که هممون میوفتادیم رو همدیگه.فک کنین تو پارکینگ اونجا هم ما خودمون رو نشون دادیم.

منم که سرما خورده بودم و صدام زیاد در نمیومد بهش التماس می کردم که تو رو خدا دیگه نخندون. تهدیدش میکردم می گفتم من دیگه کلا صدام در نمیادا!

خلاصه ما رفتیم تو سالن و تا وارد شدیم گفتن داماد می خواد بیاد تو که ما دیگه نمی دونستیم چیجوری باید لباس بپوشیم.هر کی هر چی دم دستش بود رو می پوشید.

زهرا هم چون لباساش رو تو رخت کن سالن گذاشته بود و با خودش نیورده بود رفت پشت ما 4 تا قایم شد.

یهو تا چشم باز کردیم دیدیم داماد جلوی ماست و ما هم در حالی که خندمون گرفته بود شروع به سلام علیک و تبریک گفتن کردیم و سعیده هم ما رو به داماد معرفی می کرد. سعیده می گفت این 4تا دوستامن.و اسامی ما رو می گفت.که یهو مرجان گفت 4 تا نه 5تا.گفت یکیمون قایم شده.

بعد از اینکه عروس و داماد در جایگاهشون نشستن ما هم نشستیم ولی خیلی به اونا دور بودیم.تو این هیری ویری مرجان بهم گفت یه زنه که روز میز بغلی نشسته خیلی تو خطته.

منم بهش گفتم اِ جدا" !!!!!

می خوای یه کاری کنم که کلا از خطم بیاد بیرون؟!!! و در همون لحظه یه موز برداشتم و به تکه های بزرگ تقسیمش کردم و مثل نخورده ها شروع کردم به خوردنش.

مرجان هم مدام تکه می نداخت و می خندیم.

خوردنم که تموم شد گفتم خوب فکر کنم از چشمش افتادم و خیالم راحت شد.

بعدشم پیشنهاد تعویض جا رو دادم و رفتیم رو نزدیک ترین میز به عروس و داماد نشستیم.نا سلامتی ما دوستای  عروس بودیم دیگه.

خلاصه اون شب خنده هامون تمومی نداشت.

همش اون وسط مسطا بودیم برا خودمون و خیلی خیلی خوش گذشت.

خدا رو شکر همه چیز هم عالی بود و مراسم بسیار بسیار خوب برگزار شد.از یه بابت دیگه هم خدا رو شکر میکنم که مرجان اومد و ما رو اینقدر خندوند.اما خداییش آخراش صدام دیگه در نمیومد. تا چند روز دچار قطع و وصلی صدا شده بودم.

 آخرشم بعد از خداحافظی از عروس و داماد موقعی که وارد پارکینگ شدیم مرجان گفت خوبه همینجا گشت ارشاد بیاد ما رو بگیره و دوباره کلی با صدای بلند داشتیم می خندیدیم که چشممون خورد به ۲ تا آخوند که از مهمونای تالارهای کناری بودند و سریع خودمونو جمع و جور کردیم و متواتر شدیم

سعیده جونم بابت همه چی ازت خیلی خیلی ممنونم و از ته ته ته دلم برای تو و همسرت آرزوی خوشبختی میکنم.بازم ممنونم.

احتمالا امروز هم از مسافرت برگشتی و رسیدی تهران.

رسیدنت به خیر عزیز دلم.

ان شا ا... امسال هم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 8:48 توسط .::پرنسس::.


سلام به خدا.سلام به عید. و سلام به شما دوستای بهاری.

به به عید شده.

سال نوتون مبارک.صد سال به این سالها.

ان شاا... که سال بسیار خوبی داشته باشین. توی این سال جدید برای همتون آرزوی بهترینها رو دارم.

واااااااای از خودم بگم که مدت مدیدی است که قصد آپدیت دارم ولی هر بار یه کاری پیش میومد یا حوصلم نمیومد.

امسال عید هم مثل هر سال خیلی خوب آغاز شد.

همه دور هم. همه چیز عالی و در حال قران خودن بودیم که سال تحویل شد.

بعدشم که آغاز یه سفر خیلی خوب و به یاد موندنی.

البته سفرمون نسبت به همیشه کوتاهتر بود.چون خیلی زمان نداشتیم و باید زود بر میگشتیم تا به یه سری از کارها برسیم.

در مجموع خوب بود.

این مدت اتفاقای جالب مختلفی برام میوفتاد. به یه سری جاها رفتم که تو ذهنم ثبت شدن و برام مهم بودن.

قبل از عید تو روزای آخر ماه صفر هم به منزل یکی از دوستان دعوت شده بودیم که الحق مهمونی بسیار خوب و دلنشینی بود.یه آشنای خیلی قدیمی رو بعد از سالها دیدیم وکلی ماجراهای جالب دیگه.

بعدشم که آخرین شب ماه صفر رو به خاطر اینکه ماه صفر تموم شده بود و وارد ماه جدیدی می شدیم رو طبق سنتی که البته حدود 5،6 ساله که شنیدم به همراه پدرم قبل از اذان صبح به چند مسجد سر زدیم و به راز و نیاز جلوی درب مساجد پرداختیم.

راستی امسال عید خیلی خوب بود.ولی عیدی خیلی کم گرفتم 

بعد از سال نو هم روز 3 یا 4 فروردین بود که تصمیم گرفتم برنامه مشهد رو بچینم.

تو تقویم رو نگاه کردم و روزهای 5 تا 8 خرداد رو برای این منظور در نظر گرفتم.

بلافاصله هم به هدی اس ام اس زدم و اونم گفت که اون موقع عالیه. بعدش مرجان که الهی قربونش برم گفت وای باورم نمی شه یعنی میتونم یه بار دیگه تو رو ببینم.گفت که دلش برام یه ذره شده و خیلی هوایی شده.

الهی من فداش بشم منم دلم واسه اون دل مهربونش یه ذره شده و واقعا واسه رفتن مشهد لحظه شماری می کنم.

بعدشم به فریبا و فریبا هم ابراز خوشحالی کرد و قرار شد همون موقع ها خبر قطعیشو بده.

به یکی از دوستای تهرانم هم وقتی گفتم اگه خدا بخواد و زنده باشم میخوام برم مشهد گفت منم میتونم بیام؟ و منم بهش گفتم آره.چرا که نه.خیلی هم خوب میشه. و بیشتر خوش می گذره. اونم خیلی خوشحال شد .

فقط شیدا می مونه که هنوز به اون چیزی نگفتم.

شاید بعدا به اونم بگم.

 

اگه خدا بخواد از لحاظ جا هم دارم یه جای خوب رو جور می کنم.

این روزا هم که محیط کار برام لذت بخش شده.هو خلوته هم دید و بازدید توش زیاده.

 

امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشید. واسه منم دعا کنید.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 9:34 توسط .::پرنسس::.